دیروز ی مطلبی برای همسر فرستادم از صفحه آقای دکتر بهزاد چاوشی در اینستا گرام ( dr.behzad.chavooshi )که در زیر میزارم براتون
وای خدای من، مدتهای مدیدی هست که دایرکت من پر شده از پیامهای مبنی بر اینکه “دکتر چاوشی چرا من با هر پسری دوست میشم بلافاصله ازم رابطه جنسی میخواد؟” خب خداوکیلی هم راست میگن، من نمیدونم ما مردها چه مونه؟!
تسلیت میگم به همه اونایی که با شنیدن صدای استاد شجریان دلشون حال و هواش عوض میشد، گرفتگی میرفت و لطافت بعد بارون میومد جاش
دیروز بعدظهر داشتیم یمرفتیم پیش بابا که توی مسیر طبق معمول برای اینکه حوصله پسر بزرگه خیلی سر نره بهش گفتیم شعر بخونه و اونم واسمون خوند که ای ایران ای مرز پرگهر، ای خاکت سرچشمه هنر و..... اتا رسید به سنگ کوهت در و گوهر است، خاک دشتت بهتر از زر است و بعدش رو یادش نبود از باباش کمک خواست و.... خلاصه بعد ایشون همسر خواس ی شعر بخونه که خب مرغ سحر رو شروع کرد، البته یکی از شعرهایی که ما معمولا میخونیم همین مرغ سحر بوده و هست ولی خب دیروز جاش بود که خونده بشه ( امروز دیدم همایون شجریان هم وقت دفن پدر بزرگوارش همین شعر رو خونده)
همسر میخوند و پسر بزرگه انتهای هر بیت رو تکرار میکرد با باباش
همسر میخوند که : ظلم ظالم ، جور صیاد/آشیانم داده بر باد
من : توی حال هوای خودم و شنیدن آواز با صدای استاد شجریان در حافظم
پسربزرگه: میگم گنجشگک توی قفسه یعنی یا آزاد؟
باباش : چی؟
پسر بزرگه: میگم این گنجشگک که این جوری گفته توی قفسه یعنی؟
من: نه آزاد شده مامان جان
ساعت 3 و نیم یک روز تابستان بود، بعد از تقیبا یک ساعت که از محل کارم بیرون اومده بودم رسیده بودم ایستگاه نزدیک خونه، از اتوبوس پیدا شدم و مثل هر روز از مسیر همیشگی به طرف خونه راه افتادم، سر کوچه خلوتی که معمولا راه خونه نزدیک تر میشد رسیده بودم ولی تو دلم غوقا بود، کسی توی دلم چنگ میزد و میگفت برو زا کوچه پشتی دلیلش، هیچ نمیگفت، دیدم یک موتور کنار دیوار تکیه شده و دو نفر دارند با هم حرف میزندد، دلیلش این بود؟ چه دلیل بیخودی توی اون هوای گرم و خستگی، برخلاف دلم به زور پاهام رو هل دادم توی کوچه و ... دقیقا نزدیک اون دونفر که شدم مسیر کوچه بسته شد، یکیشون روی موتور نشسته بود و یکی دیگه با چاقو جولی من وایبساده بود میگفت هیس، صدات درنیاد، من هاج و واج، میگفت پول داری، طلا داری زود رد کن بیاد، ولی من اتفاقا اون روز نه پولی داشتم نه طلایی همراهم بود طبق معمول، باور نکرد و کیفم رو گشت، دستم رو گرفت و دنبال النگو و دستبند گشت و بعد خواست دستش رو ببره زیر مغنعم، گفتم گردنبند ندارم دستو دستش رو چپس زدم، با زور دستش رو برد دور گردنم و خواست مغنعم رو بزنه بالا، منم دستم رو گذاشتم روی مغنعه و گفتم ندارم، با چاقو چد باری زد روی دستم، دستم خونی شده بود ولی خب دستم رو برنداشتم، یارویی که روی موتر وبود اومد از پشت سر بهعم دست بزنه درواقع خواست دست بزنه به ب ا س ن م، خودم رو عقب کشیدم، تنگاه هم کردن و یارویی که پایین بود چاقو رو گزاشت روکنار صورتم و گفت حالا که چیزی همراهت نیست بی صدا سوار موتوی شو والا... من تصمیم رو گرفته بودم به هرقیمتی سوار نمیشدم ولی نمیدونم چرا صدای لعنتیم رفته بود ته چاه، هوا گرم بود و ملت هم چپنجچره هاشون رو بسته بودن و کولر روشن کرده بودن، اون دونفر داشتن با زور و تهدید سعی میکردن من رو سوار موتور کنن بین خودشون دونفر که خدا یاری کرد، دختر بچه یکی از همسایه ها اومده بود پشت پنجره و مادرش چو دیده بود دخترک پشت پنجره است پرسیده بود چپی شده و اونم گفته بود نمیدونم، مادرش اومده بود من رو دیده بود توی اون وضع و پنجره رو باز کرد که خانوم مشکلی یپش اومده آهای اونجا چه خبره و خب اون دو نفر سریع فرار کردن چون روزهای قبلش هم توی همون منطقه دزدی کرده بودن گویا و میترسیدن شلوغ شه، من افتان خیزان رفتم درخونه و زنگ زدم، اینم بگم ی آجر هم با تمانم قوام پرت رکدم طرف اون دونفر که خب فکر کنم فقط چند سانت اون طرف تر از پام افتاد زمین چون قوام هم گویا رفته بود ته چاه :)))))))))، تا صدای مامانم رو زا توی آیفون شنیدم یهو تمام صدام برگشت و با تمامن قوا جیغ زدم مامانننننننننننننننن، بنده خدا نمیدونم چجوری دو طبقه رو اومده بود پایین بدون چادر و من رو گرفته بود توی بغلش و میخواست بدونه چی شده و من، و من، وای هنوزم یادآوریش حالم رو همونقدر بد میکنه
خلاصه زنگ زدیم 110 و بماند که مامانم عصابنی به اون آقای پشت خزط گفت این چه امنیتی هست که درست رکدید روز روشن دختر مردم جرئت نداره بره توی خیابون و... که بعدش زنگ زدن و توبیخمون کردن و به من گفتن به مادرت بگو هواسش باشه چی میگه :))))))))))))) -بعد ی سال تقریبا یارو رو گرفتن و من بابا رفتیم آگاهی برای شناسایش، وقتی اوردنش بند بند من شروع رکد به لرزیدن، بابام میخواست بره بزنتش، یارو میومد سمت که من که بخدا اآبجی من نبودم و من میرفتم پشت سر افسر محترم آگاهی قایم یمشدم، اونم تهدید کرد یارو رو که مراقب خودت باش برو اون عقب و طرف خانومنیا و وسط حرف نپر و.... اونم هم مثل ی بچه حرف گوش کن رفت عقب و.. حالا منم ی جوجه دانشجوی رشته حقوق، به افسره میگم تهیدی و کتک ارزش قانونی نداره :))))))))))))))))) تحویل بابام داغدن گفتن ببرش این رو تا همین اندازه بسه شناسایی :))))))))))))))))) تا 3 سال بعدش تنهایی جایی نمیتونستم برم-ی نفر که اکثر مواقع مامان بنده خدام بود باید من رو میبرد میرسوند، وقت برگشت میومد دنبالم - و هنوز که هنوزه بعد گذشت تقریبا 14 ، 5 سال وقتی توی خیابون راه میرم و صدای موتور میشنوم از پشت سر نمیدونم چجوری خودم رو میرسونم ی کناری و سعی میکنم نفسم بند نیاد، یعنی هنوز اون ترس لعنتی دست زا سرم برنداشته
چی شد یاد اون روز سیاه افتادم؟ دیدن فیلم آقای قاسم خانی و دخترشون
چی شد اینا رو نوشتم؟ اینکه ملت محترم اینقدر سفسطه نکنید معنی پیام اعدام نکنید، این نیست که مجازات نکنید و #آزادش_کنید . معنیش این هست که مجازاتِ اعدام نکنید! ولی مجازاتِ دیگر از قبیل حبس، انجام دهید!
امیدوارم هیچکس تجربه نکنه این تجربه تلخ رو
سلام
کسی میدونه من چجوری باید از مطالبم توی این وبلاگ پشتیبان بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و صد البته مطالبم در بلاگ فا؟
و اینکه چجوری مطالب این دو صفحه رو یکی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کمککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک کنید لطفااااااااااااااااااااااااااااااااا
راستش من هم مثل اکثر آدم ها فکر میکنم بهترین مامان دنیا رو دارم که مثل و مانندش وجود نداره و چقدر این مامان رو من اذیت کردم بیشتر از موهای سرم-و چقدر این مامان به من اعتماد داشته بیشتر از چشم هاش ، خیلی جاها حتی که من خودم میدونستم چه کردم و صد البته نگفتم واقعیت رو به مامانم و الان که مادر شدم فکر میکنم خودش میدونسته واقعیت رو ولی خب نخواسته عریان شه اصل ماجرا و آبروی دختر بزرگش حفظ شه به احتمال زیاد
چرا یاد این افتادم که بهترین مامان دنیا مال منه؟
چون سه شنبه صبح من رو تامرز سکته برد مامان خانومم
راستش قضیه از دوشنبه شب شروع شد
مدتی هست قند و چربی مامان جان رفته بالا جوری که باید قرص مصرف کنن برای هر دو و خب قرص های قندشون زیاد هست یعنی وعده ای دوتا و من هر بار باید برم بالای منبر که مامان من ، قند مثل سرماخوردگی نیست که شما با یک دوره یا دو دوره مصرف قرص حالت خوب بشه و دیگه قرص نخوری و باید خودت رو وقف بدی با این شرایط و هر دفعه مامان پای منبر من بزنه زیر گریه که نمیخواد اینهمه قرص بخوره و ....( میفهمم که نگرانش میکنه این وضع و بهش القا میشه سنش رفته بالا-البته که هنوز وسط دهه شصت هستند ایشون-هرچند از همون سالهای جوونی هم از خوردن قرص و دارو طفره می رفت مامن بانوی ما) خلاصه که روز دوشنه عصر هم من بالای منبر بودم که بابا جان از نظر علمی ی سری از سلول های تولید کننده انسولین شما از بین رفته مامان جان و اگر بخوای سر خوردن قرص هر دفعه به خودت فشار عصبی وارد کنی اون سلول های باقیمونده هم از بین میرن و بعد باید انسولین تزریق کنی به خودت .میدونم بشدت از تزریق انسولین میترسه مامانم ولی اینقدر بدجنس شده بودم که با تکرار این رو هی گفتم به مامان تا اینقدر نق نزنه سر خوردن قرص-بعد دیدم حالش خوب نیست و گفتم بیا فشارت رو بگیرم و قندت رو ببینم در چه وضعی هستی فشارش بالا بود و قندش هم و تا دهنم رو باز کردم قرص ... عصبانی شد و من هم بلند شدم رفتم توی سالن( در همین حد بیشعورم من قبول دارم) یکی دو ساعت دیگه گذشت و تقریبا ساعت 9 شب دوشنبه بود که پسر بزرگه میکروفونش رو برداشت و شروع کرد به داد و بیداد و خاله کوچیکه هم گفت اتفاقا امروز ساعت 3 بعدظهر هم صدای میکروفون رو بلند کرده و رفته پشت پنجره و همین کارا رو کرده و منم دعوا کردم بچه رو که مامانم خیلی ناراحت شد و عصبانی با من برخورد کرد که خب بچه چیکار کنه پس همش بهش میگی اینکار رو نکن اون کار رونکن خراب شه خونه آپارتمانی و..... منم خیر سرم خواستم مامان رو آروم کنم بهش گفتم ببین مامان جان عصبی شدن برای شما سم هست اگر قراره با هر برخورد و دعوای من با بچه شما بهم بریزی برشون میدارم میرم ی خونه میگیرم که اشکای مامانم ریخت که برو برو برشون دار و برو و..... ساعت 9 و نیم شب مامان پسر بزرگه رو خوابوند و منم کوچیکه رو و خوابیدیم-
سه شنبه صبح حدود ساعت 4 و خورده ای بود من بیدار بودم و بچه شیر میدادم که صدای افتادن ی چیزی مثل روشویی رو شنیدم از اونجایی که خواهر وسطی من سابقه افتادن فشار و درنتیجه غش کردن رو داره، من فکر کردم ایشونه-بچه رو که تازه خوابش برده بود از بغلم روی بالشش گذاشتم و بلند شدم برم ببینم چی شده که دیدم خواهر کوچیکه هم بیدار شده و میگه مامان بود-رفتیم پشت در دستشویی هرچی در رو هل میدادیم و صدا میکردیم مامان جواب نمیداد اولش و بعد فقط ی هان توی جواب مامان گفتن های ما میگفت و تمام-بعد واسمون تعریف کرد که اون موقع ی صدایی ضعیفی میشنیدم و میگفتم اینا از این راه دور با من چیکار دارن هی صدام میزنن، من میخوام نماز بخونم -اول ما فکر میکردیم در دستشویی قفل هست و چاقو آوردیم و هی با هل دادن و چاقو میخواستیم قفل رو باز کنیم که بعد متوجه شدیم مامان پشت در افتاده و الهی بمیرم ما در رو هی فشار میدادیم به سر و صورتش-در رو باز کردیم و مامان با کمک خواهر کوچیکه نشست و حالا هرچی میگیم بیا با کمک ما بیرون میگه مگه من کجام، نکنینم جام خوبه و میخوام بخوابم-هرجوری بود بیرونش آوردیم و من دیدم فشار مامان من که با قرص فشار از 13 پایین نمیاد اومده روی 9 و 6، خودشم میگفت معده و قفسه سینشم درد داره که زنگ زدم اورژانس و بعدم با آمبولانس بردنش بیمارستان و...................- توی بیمارستان هم از پرستاران محترم بخش آورژانس فریاد که خانوم برو بیرون و زا مامان من اصرار که نرو من رو تنها نزار( آخه ......-فحش بود- جلوی مریض میگن آزامیش بگیرین سکته نکرده باشه و خب این باعث ترس مریض میشه دیگه و صد البته که مامان من از بیمارستان هم فراریه و میترسه از تنها موندن اونجا) با مکافات و قربون صدقه رفتن بهش گفتم من همین پشت در میشینم مامانی نگران نباش و رفتم بیرون-حالا بعد 5 ساعت دکتر میگه بستریش کن، میگم توی آزمایشش چیزی بوده دکتر؟ میگه من صلاح میدونم بستری شه. میگم آخه دکتر مامان من سالم باشه ی شب بیارمش بیمارستان باید مریض ببرمش اونم توی این اوضاع کرونا. دکتر میفرمایند قند و چربی بالاست بهتره بمونه. میگم چرا افت فشار داره جواب نمیده و میگه به نظر اون باید شب بمونه-منم دیدم خودم توی خونه بهتر بهش میرسم حداقل وقتی دستشویی داره نمیخواد نیم ساعت منتظر بمونه و کسی نه ببرتش نه اجازه بده از جاش بلند شه تا من قربون روی ماهشون بشم که یکی بیاد و برتش دستشویی، اینه که بردمش خونه با رضایت خودم و خلاف میل دکتر
تمام مدت اون روز هم به خودم فحش دادم که خاک برسرت تو باعث شدی حالش اینجوری شه -تو که میدونی اعصابش تحت فشاره، حساس شده ، زود بهش برمیخوره، روی بچه حساسه ( خودش توی جواب دکتر که میپرسه چی باعث شد اینجوری شی میگه ی نوه دارم حاضرم بمیرم اشک از چش اون نیاد اونوقت اینا هی دعواش میکنن)، چرا مثل ی احمق همه رو ندیده گرفتی و هرچی از دهنت دراومد گفتی-
خدا رو شکر به خیر گذشت ولی با خودم فکر میکنم اگر خدای ناخواسته اتفاقی می افتاد من باید با خودم چجوری کنار میومدم
خلاصه دوستان جان مراقب باشید که خدای ناکرده زود دیر نشه
بازم خدا رو شکر -الان حال مامان خوبه-قرص هاش رو دیگه هی نمیگم خوردی یا نه، خو.دم وقتی خونه هستم قبل و بعد غذا سر وقتش واسش میارم و میدم بخوره تا تنش نشه بینمون-مراقب حرف زدنم هستم اگر بتونم و....