محبوب دلم

دیروز، امروز، فردا

محبوب دلم

دیروز، امروز، فردا

هرکه عشق دی ماهی خواهد ، کشد جور عاشق کردنش را !!

ﻏﯿﺮ دی ماهی ها ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ :

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ دی ماهی ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ، ﺣﺘﯽ

ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﺍﻭ

ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻋﻤﯿﻘﺎ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ…

ﺍﮔﺮ ﯾﮏ دی ماهی ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﺪ، ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ

ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ …

ﺍﮔﺮ ﯾﮏ دی ماهی ﮐﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﻭ

ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﺳﺮﯾﻊ

ﺣﺮﻓﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ

ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﺯﯼ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﺩ…

دی ماهی که باشی حواست هست

دل کسی و نشکنی و ناراحتش نکنی،

هر چند به راحتی همین کارو باهات کرده باشن…!

دی ماهی که باشی تو اوج ناراحتی هم که باشی،

اما بازم تا اراده کنی می تونی

یه جمعی رو به نشاط بیاری

و لبخندو رو لباشون بنشونی..!

دی ماهی که باشی

صبرت که لبریز شه

فقط میگذری هر چقدم که واست عزیز باشه .

و حرف آخر : توی “عشق” دی ماهی ، پشیمونی معنایی نداره


بله دیگه  تولد خودم رو به خودم تبریک میگم- خود عزیزم خوش اومدی به دنیا -:))))))))

البته اینم بگم از فراز سالهای گذشته که نگاه میکنم به زندگیت میبینم در حقت خیلی کم گذاشتم، خیلی اذیتت کردم دخترک نازنینم، خیلی جاها باید مهربونتر می بودم باهات، بعضی جاها باید گوشت رو میگرفتم و دورت میکردم از اونجایی که وایسادی، بعضی جاها باید بغلت میکردم و باهات های های گریه میکردم، بعضی جاها ی بوسه دلنشین ازم طلبکاری، ی بغل محکم  و..... بعضی جاها ی دوست باید می بودم و مینشستم پای درد دل هات، ولی ببخش من رو نازنین خودم، با همه کم کاری هایی که برات کردم بدون ازت ممنونم برای همه تجربیات تلخ و شیرینی که برام رقم زدی ازت ممنونم برای همه لحظات شادی که برام ایجاد کردی، ازت ممنونم که با شجاعت اجازه دادی عشق سرازیر بشه به زندگیم و ازت ممنونم برای دوتا عروسک کوچولویی که بهم هدیه دادی ازت ممنونم برای زندگی ای که کردی چه شیرین چه گس و چه گاهی تلخ


زاده مهر و آبان نیستم

مـن از شهر خرداد و تیر

فرزند آفتاب سوزان نیستم

خالی از رنگ و ریا اهل حرف فراوان نیستم

مـن زادۀ فصل سپیدم

مانند برفم پر امیدم

مانند شهد شیرین شرابم

مست مستم بی‌نقابم

مـن اهل شادی و شور و عشقم

عاشق ساقی و جام و می ام

مـن عاشق برف سفید

زادۀ ماه دی ام

این روزها

این روزها  نگران وضعیت کاریم در سال بعد هستم با توجه به وضعیت روابط بین آقایان مدیرعامل و رئیس هیئت مدیره و نگرششون به موضوعات مورد  اختلافاتشون

این روزا با این کرونای لعنتی زمانی که فرصت هم باشه و همسر هم گرفتار نباشه و همه چی اکی باشه و... میمونی بچه های بینوا  و مامان جان بنده خدا رو کجا ببری ی  یکی دو ساعتی از خونه ببیان بیرون هوایی بخورن-البته هفته پیش رفتیم جاغرق و این هفته بردیمشون کوه پارک-ی موضوعی هم هست این وسط این دو هفته گلمکان نمیشد بریم به خاطر ممنوعیت کرونایی رفتن از شهری به شهر دیگه

این روزا تصمیم دارم ی صفحه شخصی برای پسرک بزرگم در اینستا درست کنم واتفاقات روزش رو  در حد امکان با نوشتار و تحلیل و بیان خودش بزارم و همینطور صدای خودش اگر بشه-به هرحال مثل برق و باد داره بزرگ میشه و بماند به یادگار برای من و شاید خو.دش-هرچند ی عده مخالف هستند و معتقدند این کار من تهاجم به حریم شخصی یک انسانه و شاید اون بعدها بگه دوست نداشته ولی خب  فایده نداره چون من انجامنش میده البته با این وضعیت که گوشی ندارم و مکافات هاش با چی باید عکس و فیلم بگیرم از بچه آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزها کلی باید زنگ بزنم درصورت امکان همین امروز اول به جاری جان بزرگه برای تسویه پول برنج و تشکر ازشون، بعد به مادرشوهرجان برای احوال پرسی و تشکر بابت نارنج های ارسالی وبه عمو برای اعلام ارسال قسط ها  و.... دیگه به کی باید زنگ بزنم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دارم جمع میکنم برم :)))))

سلام

راستش اومدن من از بلاگفا به اینجا  اجباری بود مثل خیلی از شماها-بعد اومدن هم چند دفعه برای موضوعات مختلف نامه زدم به پشتیبانی اینجا ولی دریغ از یک جواب یک کلمه ای-و ضمن اینکه از همون بدو  اومدن، از محیط اینجا خوشم نمیومد-فلذا در حال حاظر مطالب اینجا رو دارم منتقل میکنم وبلاگ قبلی، همه مطالب که منتقل شد میرم خونه قدیمم

آپارتمان نشینی و واویلای آن

نمیدونم اینجا نوشتم یا نه همسایه طبقه پایین که خونشون زیر واحد ما هستش مدتها بود که سر و صدای شبانشون خیلی بلند بود به نحوی که من زمان خواب تمام مکالمات و.... میشنیدم و خب حالم بد میشد درواقع یک فیلم م+س+ت+ه+ج+ن میدیدم که صداش واقعی بود :)))))))))) ی روز که دیگه کلافه بودم موضوع رو برای همکارهام گفتم و یکیشون پیشنهاد داد موضوع رو به خانوم خونه بگم شاید اصلا نمیدونن صداشون .... ، خودم هم حدس زدم شاید عروس و پسرشون باشن یا ....خلاصه من توی ت+ل+گ+ر+ا+م پیام دادم و چه اوضاعی درست کردن همسایه مدعی اخلاق و روشنفکری ما که بیا و ببین( جوونم نیستن ها بچه هاشون عروس و داماد شدن) شوهرشون اومده بود دم در که با همسر بنده دعوا کنه و خب ما هم که نبودیم، رفتم خونه دیدم مامانم دست و پاش میلرزه که چیکار کردی و چی گفتی مگه که شوهر این همسایه اومده که موضوع حیثیتی هست و مرد خونه کجاست و.... . رفتم پایین تا با خانوم حرف بزنم و بگم که من برای شما به عنوان یک زن پیامی دادم شما چرا پای شوهرت رو کشیدی وسط که ایشون فرمودن آخه ما فکر کردیم همسرتون پیام دادن( چرا همچین فکری کردن با این که عکس پروفایل تلگرام من مشخصه مال کی هست) خلاصه بعد هم انکار شدید که ما نیستیم و شاید صدا از بالا میاد( طبقه بالایی ی زن و شوهر بدون بچه هستن که خب گاهی صدای پایه های تخت اونام میاد یا دنبال هم دویودن هاشون و...) عرض کردم نه وقتی سرم رو میارم زمین صدا از خونه شماست و خلاصه ایشون انکار اتکار و تهش گفتم حالا اگر اشتباه از من بوده ببخشید ولی خب گفتم اگر از خونه شماست شاید راضی نباشید ی مرد غریبه( منظورم همسر جان) بشنوه وخداحافظی کردم و اومدم .... حالا از داون موقع به بعد این همسایه گیر داده به صدای گروپ گروپ پسرک من

هر چند وقت ی بار پیام میده صدای پای بچتون آرامش ما رو گرفته، من هم هربار در اوج عصبانیت با نهایت ادب عرض کردم خدمتشون که بچه است و نهایت تلاشم رو میکنم خدا شاهده بچه رو با اینکه مخالفم روزی 4 تا 5 ساعت با تلوزیون و تبلت و لب تاپ سرگرم میکنم و روزی ی ساعت هم که کتاب و قصه و از ساعت 2 تا 5 و 6  عصر هم که میدونه ساعت ممنوع بودن بدو بدو هست شب هم از ساعت 9 میخوابونمش و صبح 8 و 9 صبح بیدار میشه دیگه چه کاری باید بکنم تا خانوم همسایه محترم راضی باشن؟ آها تازه کل خونه رو فرش کردم، تشک های تخت رو گذاشتم توی اتاق که روی اونا بپره و روی مبل ها هم فقط حق پریدن داره اگرم بخواد از مبل بپره پایین باید بره بالش بیاره روی اونا بپره+-واقعا دیگه کاری میتونم بکنم؟ خب بچه است وقتی میخواد بره توی اتاق میدوه، وقتی میخواد از اتاق بیاد بیرون میدوه 

ایندفعه هم مودبانه جوابش رو دادم ولی نمیدونم دفعه بعد چی میگم-البته نوشتم که دومی هم داره راه رفتن یاد میگره :)))))))))))))))))

همسر جان که فرمودن یا اصلا جواب نده یا نهایت براش بنویس سلام، بیکاری خودت رو آزار میدی؟ ولی خب من انگار حناق میگیرم اگر جواب ندم 

:)))))))))))))))))))))

رسما یک سالگیت مبارک عشق کوچولوی مامان :)

دیروز یعنی یکشنبه 23/آذر مثل یک عدد مادر جنابتکار پسرم رو بغل کردم و بردم واکسنش رو یک سالگیش رو زدم، یعنی توی بغل خودم گرفتم و واکنس زد بهش بانوی بهداشت، البته بابای بچه هم بود ولی خب از اونجایی که من دوست دارم بچه بدونه وقت درد و ناخوشی و وقت خوشی و عیش و نوش مامان همراهش هست بچه رو خودم بغل کردم البته در تمام موارد چه بزرگه چه کوئچیکه خودم بودم و بغل کردم  وهمراه  بچه بودم جز زمان عمل خ+ ت +ن +ه هر دو که اونم به این دلیل که گریه میکردم  و دکتر گفته بود تا مامانش از مطب نره بیرون کار رو شروع نمیکنم :))))))))))) حالا دکتری بود ایشون که ما خانوادگی میریم پیششون -و صد البته آزمایش خون کف پا رو هم برای هیچکدوم کنارشون نبودم، بیمارستان رفته بودم ولی خب چون فاصله ی زمانیش تا زایمان کم بود اونجا هم توی بیمارستان من رو توی اتاق نشوندن و بچه و باباش رو بردن اتاق بغلی