سلام
راستش براساس مطلب دیروز من دو سه نفر از دوستان زحمت کشیدن برام پیام گذاشتن که عذاب وجدان نداشته باشم، با خودم فکر کردم آیا واقعا من به عنوان یک مادر عذاب وجدان دارم؟ نه حتی یک ذره، بنظر من اصلا معنی نمیده عذاب وجدان برای یک مادر، چون اون لحظه ای که عمل کرده چه درست چه غلط، چه با شادی چه با عصبانیت و چه .... حتما برمبنای صرفه و صلاح بچش عمل کرده و صد البته برمبنای شرایط خودش چون اون هم یک انسانه، اما گاهی میشه بهتر عمل کرد چرا که گاهی زوایایی موضوعی برای من نوعی پنهانه مثل یک مورچه سیاه روی یک سنگ سیاه در دل یک شب تاریک، حال اینکه همون مسئله و راه حلش برای ی نفر دیگه مثل روز روشن روشنه، اینجا ی کم ممکنه هر فردی ناراحت بشه که کاش بیشتر دقت کرده بودم تا عملکرد بهتری می داشتم اما عذاب وجدان نه، مگر اینکه بپذیره توی عملی که انجام داده اصلا به بچه فکر نکرده-من ناراحت بودم مثلا از اینکه شبی پسر کوچیکه رو دعوا کرده بودم چون میتونستم از همسرم بخوام که با توجه به شرایط اون شب من یکی دو ساعت اول اون پیشه بچه بخوابه تا من ی کم استراحت کرده باشم ولی خب اینکار رو نکردم و بعد اون وضعیت پیش اومد و من چون خسته بودم نتونستم درست مدیریت کنم قضیه رو
ی گوشه دلم غصه دارم وقتی به این فکر میکنم که پسر کوچیکه کمتر از بزرگه آغوش من رو داره، کمتر از بزرگه فرصت بودن با من رو داره و.... نه اینکه من اینجوری بخوام نه، اینجوری هست برخلاف میل من، بعد اون گوشه دیگه دلم غصه دار میشه که خب بزرگه هم هنوز واقعا بزرگ نیست و هنوز آغوش صددرصد من رو میخواد هنوز بیشتر فرصت های من رو میخواد برای بازی با خودش و.. ( ظهر که میرسم خونه یعنی بعد ساعت 3 بعدظهر البته، کوچیکه میچسبه که شیر بخوره و بزرگه هی میخواد من بدو بدو کنم دنبالش و بگیرمش بغلم و بوس بوسش کنم و.... آخرش هم یا این یکی میزنه زیر گریه سر شیر چون تحمل چند دقیقه دیر شدنش رو دیگه نادره یا اون یکی سر ی بهانه الکی گریه میکنه چون از ساعت 3 دیگه آروم و قرارش میره برای بودن من ) ، بعد فکر میکنم اصلا بچه هخای من مگر چقدر من رو میبینن، از ساعت 3 و نیم بعدظهر تا 9 و نیم شب که میخوابن البته شب ها من بین بچه ها میخوابم و اونام میچسبن به من و با اینکه نمیتونم بخوابم و با هر حرکتشون بیدارمیشم ولی اصلا حاظر نیستم دور کنمشون ازخودم چون به نظرم هنوز به اون محبت شبانه هم احتیاج دارن .
الهی بمیرم ( خدانکنه البته) این وسط کوچیکتره خیلی بیشتر از بزرگه دعوا میشه از طرف من بنظرم، آخه شب که میشه خیلی بدخوابی میکنه بخدا گاهی دیگه طاقتم تموم میشه، گاهی هم مثل دیشب مصادف میشه با پ... شدن من و دلدرد و عصبی بودن وخستگی و.... البته دیشب دعواش نکردم گریه کرد باباش رو صدا کردم دادم بغل باباش، اونم تا تونست گریه کرد که خودم رفتم گرفتمش، خلطم اومده بود توی حلقش و اذیت شد بچم ، اما از باباش بیشتر عصبانی شدم، بچه که ساکت شد گذاشتمش توی گهواره( چون حاظر نبود نه روی تخت بخوابه نه روی زمین نه توی بغل من) فکر کردم الان همسر محترم میگه تو برو بخواب من پیش این دراز میکشم ولی زهی خیال باطل، گذاشت و رفت خوابید، منم دیدم خودم توی سالن پیش کوچیکه بخوابم ، بزرگه ممکنه سرما بخوره چون باباجونشون خیلی هواسش نیست یا شایدم من خیلی بیش از حد هواسم هست، هرچی که هست بچه هی جابجا میشه و قل میخوره و روش باز میمونه من شبی هزار بار روش رو میکشم و باز میندازه اونطرف و دیدم پیشش نباشم ممکنه سرما بخوره ی کمم حال ندار بود، پس ریسک بود باید میرفتم پیشش-از اونطرف کوچیکه رو میزاشتم توی سالن هم باید خواهرم میموند پیشش که خب اون بینوا بدخواب میشد. ضمن اینکه به هرحال شبی حداقل دوبار بچه بیدار میشه و شیر میخوره پس اینجوری با گریش بقیه هم بدخواب میشدن ، اینه که نصف شبی رخت خواب آوردم و بزرگه رو آوردم توی سالن و.... یعنی از هرشب که روی هم 3 ساعت میخوابمم کمتر خوابیدم ولی خدا خیر بده مامانم رو اومد توی سالن و کمکم بود
خب گاهی واقعا کارهای خدا حکمتی داره .... حتی ریزترین کارش
مثلا :
روز جمعه قرار بود مادر شوهرجان همراه دو خواهرشوهر که مشهد بودن مشرف شن شهر خودشون ولی از اونجایی که باز منع رفت و آمد شده گویا و بحث جریمه، نشده بوده و فقط خواهرشوهرکوچیکه که مرخصیش تموم شده و مجبور بوده برگرده با اتوبوس رفته بود. من یکشنبه باخبر شدم و شب زنگ زدم که پس از همین الان برای جمعه شب دعوتید خونه ما همراه با کل خاندان برادرشوهر محترم اعم از داماد جدید و بانوی جدید، این وسط هم فکر کردم که چی بپزم( بین خودمون بمونه خیلی راحت گرفتم قرار گذاشتم با خودم همسر جان برنج از بیرون بگیرن همراه 4 پرس اضافه که برای اون هم برنامه داشتم، میخواستم مواد کلم پلو رو آماده کنم و بزنم توش و بزارم ی یک ربعی دم بکشه واسه خورشتم میخواستم قیمه بزارم به همین راحتی به همین آسونی ) ولی خب 3 شنبه برگشتن شهرشون -حالا حکمت کار خدا، پسرای نازنینم بدجوری مریض شدن ، واقعا مهمونی بود و خدای نکرده ی نفر بعدش میگفت من سرم درد میکنه من میگفتم آها منظورشون اینه از بچه های من گرفتن و..... :))))))))))))))))))))))
مادرشوهر جان گفت ما میریم بقیه رو دعوت کن ولی من گذاشتم برای عید ببینم چجوری میشه کسی میاد نمیاد، اونوقت همه رو با هم دعوت کنم
البته که این وسط هی شیطونکی میاد توی دلم که مگه خانواده همسر رسم دعوت عروس داماد هم دارن؟ من که ندیدم :)))))))))))) ولی باز میگم ولش کن تو نزار به پای دعوت عروس و داماد بزار به عنوان دعوت خاندان همسر که همشون توی چند روزی که هستن دور هم جمع بشن البته که جمع هستن ولی خب دیگهههههههههههههه خلاصه هی دارم میزنم توی دهن شیطونک، هی اون بدبخت با دهن زخمی باز حرف خودش رو میزنه و هی من میزنم توی دهنش
زمان :صبح 5 شنبه 16/بهمن 99 حدود ساعت 9 و اندی
مکان: اتاق خواب
حاظران در صحنه: مامان که داره لباس می پوشه، بابا که دراز کشیده و تبلت دستشه و داره بازی میکنه، پسرک بزرگه که کنار باباش لم داده و داره بازی بابا رو تماشا میکنه و نظر میده
مامان، همسر شما هم بلند شو حاظر شو من رو ببر برسون سر کارم از اونطرف هم نون بخر و بیا ( لحن مامان ی کمی دلخورانه)
همسر ی کش و قوسی به بدن میده و نگاهی به همسرش میندازه
پسرک بزرگه خوشحال تبلت رو از دست باباش میکشه بیرون و میگه آخ جون پس باقیش رو خودم بازی میکنم
همسر بلند میشه و دستاش رو حلقه میکنه دور همسرش و میگه باشه حاظر میشم ولی قبلش ی بوس بده
مامان: خودش رو تاب میده و چیزی نمیگه
همسر رو به پسرکش میکنه و با لحن بچه گانه میگه نیگا حالا من میخوام بوسش کنم دلم باز شه خب نمیزاره
پسرک: خب حتما ی چیزی خواسته بهش ندادی دیگه
همسر: مثلا چی بنظرت؟
پسرک: خب ی چیزی دیگه مثلااااااااا بستنی
مامان درحال قربون صدقه شدن پسرش
مامان: خب من دلخورم ازش عزیزم
همسر؟: آها بگو پس، بعد رو میکنه به پسرک و میگه ببین
مامان: بله دیدم هرچی برای من مهمه و جالب برای شما مهم نیست با خودم گفتم عیب نداره ولی خب دلخورم دیگه
همسر : بابا جان خب اون موقع که شما لبتاپ رو میخواستی من کار واجب داشتم درضمن شما که مشکلت با گوشی هم حل شد
مامان: بیخود سفسطه نکن بحث من کلی بود نه جزئیات-شما اصلا خوشت نمیومد من برم توی اون جلسه آن لاین شرکت کنم با اینکه می دیدی برای من جالبه
همسر: خب اون داشت همون حرف هایی رو میزد که من میزنم توی بحث آموزش بچه
مامان با چشای گرد: اصلا هم ، حرف های شما و ایشون کاملا مخالف هم بود
همسر، خب اون چون کلاس ریاضی برگزار میکنه از ریاضی تعریف می کرد بابا، اصلا ولش کن بیا بوست کنم
پسرک: مامان خب بزار بابا بوست کنه دیگه دهههه
آقا بیخود نیست مادر پسرا اینقدر مادرشوهر میشن واسه عروس، بخدا :)))))))))))))))))))))))
یعنی الان من ی عروس هستم با قدمتی بیشتر در خاندان همسر از عروس دیشب-این خیلی عجیبه ها آخه همسر جان بنده پسر کوچیکه است
دیشب رفتیم مجلس شام عروس و داماد جدید البته که همسر قبلش رفته بود مراسم عقدشون-منم کل دیروز و دیشب رو هرطرف چشمم رو چرخوندم جاری جان متوفا رو دیدم و یهو به خودم اومدم و دیدم اگر ی لحظه دیگه بشینم توی مجلس چنان های های گریه ای سر میدم که.... واسه همین با عجله هرچه تمام تر رفتم توی فضای باز محل مهمونی و همسر هم بنده خدا نگران پشت سرم بدو بدو اومد که چی شدی یهو؟ ی کم نشستم و ی چند قطره اشکم که هرچقدر جلوشون رو گرفته بودم با سماجت اومدن و چکیدن و بعد هم زنگ زدم به یکی از خواهران همسر که نتونسته بود بیاد و ی حال و احوالی کردم و دلم که آروم تر شد به اتفاق همسر رففتیم بالا دوباره ولی خب دلم آروم و قرار نداشت- یطرف شادی ی زن و مرد ی طرف قصه بچه ها و نبودن مادر توی شبی که همه دنبال دیدن مادراشون هستن و.......-شاید اون بچه ها همن خوشحال بودن نمیدونم بخدا ولی من غمگین بودم
بگذریم
امروز داریم میریم نوه های مادرشوهر رو ببریم ایشون رو زیارت کنن :)))))))))))))))))))))